يكي از فانتزي هام اينه - مطلب طنز
يكي از فانتزي هام اينه كه يه روز صبح از خواب بيدار بشم و ببينم يه چيز كوچيك خوشكل خوش دست تو جيبمه كه راحتم از جيبم بيرون مياد(GLX)؛ همينجور كه دارم فكر ميكنم اون از كجا اومده ميبينم كه سوئيچ يه پرايد كنار دست كليدمه!! همين جور كه دارم ميرم طرف سوئيچ ماشينه يهو پام ميخوره به يه چيزي (كه بعدا با نگاه كردن به پايين متوجه ميشم يه صندوق پسته است!!) ديگه مطمئن ميشم كه دارم خواب ميبينم پس چندتا بيشکون دستم ميگيرم تا بيدار بشم؛ ولي نه...مثل اينكه فايده اي نداره!!
ميرم از تو جعبه ابزار يه انبردست ميارم و انگشتم رو ميزارم بينش و ... تق ... "آخ...واي...آي..." يكي از انگشتام رو ميشكونم؛ ولي باز از خواب بيدار نميشم!!
پس ميرم سراغ نقشه بعد...ميرم جلو آينه يه نگاه مي اندازم به خودم و داد ميزم "نهههه" ؛يكي ميخوابونم زير گوش خودم كه دندون هام با دو ليتر خون! بپاشه رو آينه...ولي اين نقشه هم موفقيت آميز نميشه!!
پس ميرم يكي از انگشتام رو ميزارم بين در و ... شتلق! ... "وااااااااي" ... ولي باز هم شكست!
پس ميرم تو آشپرخونه و دستم رو ميكنم تو چرخ گوشت و دكمه اشو ميزنم و ... "واي...مردم...آآآآآييي" خون ميپاشه رو در و ديوار ولي فقط يه شكست ديگه نسيبم ميشه...
پس ميرم دو ليتر روغن سرخ كردني ميريزم تو يه قابلمه و زيرشو روشن ميكنم؛ خوب كه داغ شد با كله ميرم توش و ... جيليز...ويليز...جيليز "(متاسفانه من اينجا نميتونم داد و بي داد كنم اخه سرم زير روغنه)"...ولي باز اثر نميكنه...
من كه ديگه نا ندارم برم سراغ نقشه بعد؛ بي حال مي افتم كف آشپزخونه كه در اينجا مامانم وارد داستان ميشه و همين كه منو ميبينه داد ميزنه "واي...اينجا چه خبره؟...پسرم چش شده؟..."
من: "كوف كوف(سرفه)...مامان...من چرا از خواب بيدار نميشم؟!"
مامانم: "كدوم خواب؟!!"
من: "داشتم خواب پسته و پرايد و GLX ميديدم"
مامانم: "اون كه خواب نبود...امروز تولدته خواستيم سورپرايزت كنيم!"
من: "کوف کوف(سرفه همراه با پاشيدن خون به بيرون)... چييي؟"
باز من: "شما با اين سورپرايزتون...جووني منو ... ت ... تباه ...ك...ك...كردين"
بعدش قهرمان داستان به افق خيره ميشه و جان به جان آفرين تسليم ميكنه.
پايان.
خوشتون اومد؟!!!
:: موضوعات مرتبط:
سرگرمی ,
طنز ,
,
:: برچسبها:
يكي از فانتزي هام اينه ,
مطلب طنز ,